امروز نوشته های قبلی مان را تورق می زدیم.به فکر افتادم بهترین پستهای قدیم را بازنشر کنم.

به مذاکره رسیدم... بد ندیدم دوباره نشرش بدهم.

چقدر آن روز به خودم و دست پرورده هایم خندیدم...

یادش بخیر

می توانید در لینک زیر آن را مطالعه کنید

http://tarkhoon.blogfa.com/post-252.aspx

 

پی نوشت:

از آنجایی که بلاگفا مدتی است خل شده و با نویسنده همکاری نمی کند برای مطالعه لینک را در مرورگر خود کپی بفرمایید.!!!

قدیم تر پی نوشت برای نوشتن بود نه برای توضیح خدمتی که بلاگفا آن را بلد نیست ارایه کند!

+ نوشته شده در  دهم خرداد ۱۳۹۵ساعت   توسط مهدی  | 

سلام خودم!

امروز بعد از مدتها یاد گذشته کردم.گذشته ای نه چندان دور.یاد حرفهای دل.یاد دوستان جان.

هعییی... یادش بخیر انگار همین دیروز بود.جماعت بچه های با انرژی که اکثرا حرفی برای گفتن داشتند. درد داشتند...

یکی شان هنرمند بود.آن دیگری مهندس.یکی شان دلخور بود از دوران و دیگری امیدوار. چه روزهای خوبی بود.همه درگیر واژه فرهنگ بودند.همه زبان مشترک شان خوب کار میکرد.کسی نیش زدن بلد نبود. اینجا دوستان خوبی داشتم که با اکثرشان هنوز هم ارتباط دارم... سجاد... محمد....همسرش... آن یکی محمد... همسرش...

نمیدانم چه شد که ننوشتم...باور کن.اما می دانم در این مدت حرف هایم را با خودم زمزمه کردم و دیگر هیچ. بعد از آن همه شلوغی و بحث و نظریه های مختلف ، امروز مثل کسی که بعد از مدتها می خواهد خانه قدیمی اش را خانه تکانی کند اینجا آمدم. چقدر برایم غریبه بود فضای این کلبه الکترونیکی ... چقدر غریبه! یادم نرود از لطف بی پایان میزبان بی عرضه ام "بلاگفا" ی فلان فلان شده هم تشکر کنم که که هر چه حرف بین من و آنها بود خیلی شیک و مجلسی به فنا داد.حتی ( حتا) چند بار هم کلید خانه ام را گم کرد پدر آمرزیده که با توسل به چهارده معصوم پیدایش کردم...

آه چقدر دلم برای اینجا تنگ شده است...( شایدم تنگ بود!)

 

 

پی نوشت : یکی از دوستان عزیزم باعث شد امروز اینجا چند خطی بنویسم... از او متشکرم.گرچه ممکن است کسی اینجا را به این زودی ها نخواند. شب بخیر!

+ نوشته شده در  نهم اسفند ۱۳۹۴ساعت   توسط مهدی  | 

دو – سه ماهی می شود که شبکه تلوزیونی افق به همت معاونت سیاسی سیما افتتاح شده است.البته خبر افتتاحش را از سال قبل شنیده بودم و منتظر بودم تا زودتر ،محتوای اصلی این شبکه را ببینم.حدس می زدم باید تجربه ای نو و متفاوت در سیستم رسانه ای کشور باشد ، اما باورنداشتم که دوستان سیمایی ما بتوانند یک چنین موج تازه ای در فضای رسانه ای حقیقت ایجاد کنند.

اما فعلا  هموطنان سایر استان ها از دیدن برنامه های این شبکه بی بهره اند و گویا فقط تهران نشینان عزیزتر از جان می توانند از برنامه های شبکه افق بهره مند شوند.

شبکه افق را می توان حرکت سیما به سمت اطلاع رسانی مستند با چاشنی فرهنگ و آموزه های اصیل اسلامی ایرانی دانست.مسئولین شبکه افق متنوع سازی برنامه ها را خوب بلندند.از مسابقه و سرگرمی گرفته تا فیلم تلوزیونی و فیلم کوتاه .اخیرا پویانمایی های بسیار شیک و فاخری هم با موضوع " مبارزه با تروریسم" از این شبکه در حال پخش است.

بالابردن سواد سیاسی مردم البته با هدف اطلاع رسانی و شفاف سازی می تواند در پیشبرد اهداف عالی نظام در خصوص مسایل بین المللی و اساسی کشور کمک کند.آن هم در فضایی که رسانه های معاند اینچنین در حال دست و پا زدن (پروپاگاندا) در افکار مخاطبین خود هستند.

برای مثال مستند – مسابقه " فرمانده" را می توان یکی از جذابترین و هیجانی ترین مسابقه های مستندی دانست که تا امروز ساخته شده است.مستندی با موضوع هدایت و مدیریت استراتژیک که شاید بتوان گفت معضل اصلی فضای مدیریتی این روزهای کشورمان است.

این مسابقه با طراحی و داستان جذابش هم برای شرکت کنندگان مفرح و جذاب است و هم برای مخاطبین آن آموزنده و سرگرم کننده.بطوری که سنین مختلف با دیدن آن می توانند در روند رسانه ای آن شرکت کرده و خود را شریک مسابقه دهندگان بدانند.

باید به مسئولین شبکه افق برای این تجربه تازه شان آفرین گفت و دست مریزاد.امیدوارم با الگو گرفتن دیگر شبکه های سیما از "افق" ، رسانه ملی احترام به شعور رسانه ای مخاطبین خود را در دستور اصلی کار خود قرار دهد.

 

(http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87_%D8%A7%D9%81%D9%82)

 

 

 

دلتنگ نوشت:

- چقدر دلم برای محرم و روزهای پرمهرش تنگ شده است...

- این روزها که پاییز می نامیدش دلم یک باغ بزرگ و خلوت می خواهد با برگ های رنگارنگی که زیر پایم خش خش کند و گهگاهی هم صدای زیبای کلاغ را بشنوم و ... یک فنجان چای داغ.

- خیلی خوبه که آدم یک خواهر دلسوز و فهمیده داشته باشه تا بشه باهاش مشورت کرد.درد دل کرد.گاهی باهاش بحث کرد و در آخر هم محکم بغلش کرد و بهش گفت: قوربونت برم خواهر.

- بسه دیگه...!

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر ۱۳۹۳ساعت   توسط مهدی  | 

مدتها بود که کاری به اسم " بازی وبلاگی " نکرده بودم.قدیم تر که هم فراغت بال و حال فراخ داشتم قرارهای وبلاگی زیادی با دوستان ترتیب می دادیم و تحولات شگرفی هم در عرصه فرهنگ این مرز و بوم ایجاد کردیم! اما مدتی است که سرمان به کار خودمان است و به مقدرات کاری نداریم.

چندین روز قبل یکی از دوستان محترم مرا به یک قرار وبلاگی با موضوع معرفی کتاب دعوت کردند.غافل از اینکه دعوت شده عزیز و محترم – یعنی خود خود بنده – مدتهاست با کتاب و دفتر خداحافظی کرده و عجیب سرگرم روزمرگی شده است.شاید هم با علم به این موضوع ، تلنگری به بنده زدند و شما اینک شاهد این برون تراوی مطالعاتی ما هستید!

باید اعتراف کنم که در این یک ماه هیچ کتابی مطالعه نکرده ام جز کتابهای دست ساز راضیتین که هریک به قاعده یک بوستان و گلستان مرحوم سعدی مطلب و نقاشی دارد!ویژگی بارز کتابهای راضیتین هم این است که حتما باید خودشان سر صحنه باشند و بعضی از داستان های کتابهایشان را خود روایت کنند! این یعنی " بابایی تمام وقتت برای ما" و بنده نیز کمافی السابق، سمعا و طاعتا.

کتابهای جالب و متنوع زیاد هستند.موضوعات مختلف هم الی ماشالله.اما سه کتابی که بیشتر از همه پسندیدم اینها هستند:

اول : نقش ائمه در احیای دین اثر مرحوم علامه سیدمرتضی عسکری

این کتاب دوجلدی است و همانطور که از اسمش پیداست نقش بارز ائمه طاهرین را در احیای دین واقعی رسول خدا تبیین می کند.مرحوم عسکری با توجه به تسلط و تخصص در علوم حدیث و تاریخ اسلام، توانستند بخوبی در تبیین این مهم قدم بردارند.این کتاب با تشریح جریانات ضدرسانه ای و پوپولیستی جبهه کفار از زمان پیامبر اکرم تا آخرین امام معصوم ، دست واقعی حزب شیطان را رو کرده و با  بیان نمونه هایی از تحریف احادیث ، به نقش موثر و سازنده و روشن کننده اهل بیت در احیای دین اسلام پرداخته است.

به جرات می توان گفت قوی ترین کتابی است که با ذکر دلایل و تالیف و گردآوری احادیث بی شمار و توضیح و تشریح هر یک و بررسی اصالت آن ، قدمی محکم و قوی و علمی در تبیین رسالت رسول خدا برداشته و باز هم عرض می کنم در حوزه تاریخ اسلام، کتابی قوی تر از این مطالعه نکرده ام.

مطالعه این کتاب پنجره های نوی را از دین و دیانت به سوی مطالعه کننده باز می کند و او را با حقایقی که تا کنون از سوی شیطان مغفول نگه داشته شده آشنا می کند.

دوم:داستان خمره

داستان جذاب معلمی که در روستا زندگی و تدریس می کند.داستان هایی که با محوریت این معلم و دانش آموزانش اتفاق می افتد سیار شیرین و جذاب است.مهمترین این داستان ها شکستن تنها خمره مدرسه است که دانش آموزان با همکاری معلم شان سعی در ترمیم و بازسازی این خمره می گیرند و ...

این شاهکار داستان نویسی متعلق به هوشنگ مرادی کرمانی خودمان است که از همینجا به ایشان خداقوت عرض می کنم.

اما سوم : کتاب اصول و فنون مذاکره اثر استاد عزیزم پروفسور مسعود حیدری

همه می دانیم که ارتباطات مهمترین اصل برای بقا و زنده ماندن بشر است.تا ارتباط سالم وجود نداشته باشد ، سلامت و امنیت و بقاء انسان به مخاطره می افتد.این کتاب در برگیرنده نکات زیادی در رشته های مختلف نظیر روانشناسی ، ارتباطات، اقتصاد،زبان بدن و ... است که مجموعه ای از کلیات اصول و فنون ارتباط و مذاکره با دیگران را تشریح می کند.

بر خلاف عموم مردم که فکر می کنند اینگونه کتابها مخصوص تجار و بازاریان است باید عرض کنم مطالعه این کتاب به شما کمک می کند تا بتوانید با دنیای پیرامون خود ارتباط سازنده و موثر داشته باشید.بتوانید مخاطب خود را آنالیز کنید و پیام و منظور خود را بهتر به مخاطب تان برسانید.محتویات کتاب به زبانی ساده و روان نگاشته شده و فرمولها و مختصات آن را می توان در دیگر عرصه های زندگی تان نیز استفاده کنید.

این کتاب مخصوصا برای تازه مزدوجین و کسانی که در شرف آن بلای عظیم(ازدواج) هستند توصیه می کنم.

 

 

پی نوشت:

شیطان همین نزدیکی است...

چون خیلی عجله داشتم اصلا نوشته ام را ویرایش نکردم... معذرت از نارسایی واژگان.

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت   توسط مهدی  | 

قرار بود تا برخی از همکارانم - که افتخار دارند بنده مدیرشان باشم!- گزارشی را ارائه کنند که این گزارش، سرنوشت مجموعه تحت امرشان را در تمام امور اعم از برنامه ریزی،بودجه ، نظارت و اجرای امور تحت تاثیر خود قرار می داد.

بدیهی بود که همکاران گرامی باید تمام همت و هنر خود را برای تنظیم بهترین گزارش بکار می بستند تا اوضاع سازمانی شان را به درستی و با بهترین زبان به بالادست ارائه کنند.

روز موعود فرا رسید و برخی از گزارشات که هنرمندانه و بسیار جامع و کامل تنظیم شده بود بدستم رسید. اما در بین همکاران کسانی هم بودند که گزارش را ارائه نکردند.علت را که جویا شدم یا گزارش نویسی و تکنیک های آن را بلد نبودند، یا چیزی برای گزارش کردن نداشته بودند.!اما از طرفی هم باید سیاه قلمی ارائه می کردند تا مبادا حیثیت شغلی شان – که در حد مدیران میانی و بعضا استانی هستند – زیر سوال برود.

برای همین دست به لابی زده و به " بداخلاقی ارتباطی " روی آورده بودند. نوعی دست و پا زدن ( یا تلاش مذبوحانه) برای توجیه اینکه " چرا گزارش ارائه نکرده اند" تا مگر ارزش سازمانی خود را در همان حد نگهدارند.

احساس کردم بعضی هایشان مجبور به گفتن دروغ هایی می شوند که اصلا پسندیده نیست.چرا که چهره ای غیرواقعی از خود و بدنه اجرایی شان منعکس کرده اند.این را هم عرض کنم که بنده از مجاری دیگر در جریان کلیه امور سازمانی شان بودم.برای همین هم می دانستم مدیرانم چه حالی دارند واحوالشان چطور است!

با خودم علت این معضل را کنکاش کردم.با برخی دوستان باتجربه ترم نیز مشورت کردم.شاید تاکید بیش از حد من بر نظم در ارسال گزارش و ملاک قرار دادن آن برای ارزیابی عملکرد آنان و تاکید موکد بر اینکه " همه چیز و این گزارش " و تاثیر این مهم بر تمامی فرایندهای سازمانی و ... از مهمترین دلایلی بود که بی اطلاعی، نگرانی از تخریب چهره و دانش کم همکارانم – که همه گی از نخبگان رشته خود هستند - موجب شده بود تا واقعیت از زبان آنان شنیده نشود.

به عبارت دیگر  بنده – بعنوان رهبر این گروه - با این شیوه مدیریت  به نوعی آنان را مجبور به دروغ گویی یا بداخلاقی در ارتباطات سازمانی کرده بودم.

این تجربه ای شد برای اینکه بیشتر به ارزش روح انسانی در سازمان توجه کنم و برای آموزش آنان قدمی بردارم و نیز هیچگاه بدون در نظر گرفتن حال مخاطب ، نسبت به تجویز نسخه سازمانی برای آنان نکنم.نکند که باعث دروغ گویی آنان در توضیح و تشریح فرایندهای سازمانی و در نهایت تضییع حق الناس شوم.

 

+ مطلب مرتبط با موضوع (http://tarkhoon.blogfa.com/post-270.aspx)

 

 

بعد نوشت:

گاهی فکر می کنم زیاد به خودم سخت می گیرم.سخت گیری که بیشتر لذت بخش است تا جانکاه.

کاش هر کسی در هر کاری که بود به خودش سخت گیر بود نه به دیگران.

بعد از سالها یکی از بهترین دوستان دوران دبیرستانم را پیدا کردم.چقدر شیرین است...

با معذرت از دوستانی که بنده را به چالش معرفی کتاب دعوت کرده بودند... در پست بعدی حتما از خجالت شان در خواهم آمد.

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت   توسط مهدی  | 

مطالب قدیمی‌تر